سخنان قبر با من
وقتي که مرا داخل قبر گذاشتند شنيدم زمزمه اي از ان بلند است ومي گويد:من خانه ي غربتم خانه ي وحشتم خانه ي مارها و عقربها وخانه ي کهن و فرسوده هستم.بعد به من خطاب کرد و گفت:اي انسان نمک نشناس به درون من نه خوش امدي و نه به جا امدي سوگند به ان خدايي که تو و همه ي خلايق را خلق کرد موقعي که بر روي من راه مي رفتي تو را دشمن مي دانستم و ار کردارت ناراحت بودم واکنون که در شکم من قرار گرفتي دشمني من با تو بيشتر شده و به زودي دشمني مرا خواهي ديد چنان جسد تو را فشار دهم که استخوان هايت خرد شود به دنبال اين سخن ناگهان فشاري به من وارد کرد که دنده هاي راستم در دنده هاي چپم فرو رفت گويا شيري که از مادر خورده بودم از بيني و سر انگشتانم بيرون امد بعد از ان از پايين پايم دري به سوي دوزخ باز شد به طوري که حرارت و شعله هاي اتش را در قبرم احساس کردم و جايگاه خود را در اتش ديده بودم سپس مردي زشت صورت زشت سيرت و بد بو داخل قبرم شد در حالي که طبقي در دست داشت.در ان طبق از ميوه ها و غذا هاي جهنمي و ظرفي از اب ها ي جوشان و تلخ و بد بو به من تعارف کرد وگفت:قبل از هر چيز مجبوري از اين ها بخوري؟!به او گفتم اي زشت صورت و اي زشت سيرت تو چه کسي هستي وداخل قبر من چه کار مي کني و از جان من بيچاره چه مي خواهي؟گفت من کردار زشت و اعمال نا رواي تو هستم که در دنيا انجام مي دادي هنوز حرف من با ان مرد تمام نشده بود که ناگهان بادي مسموم و دودي سياه همراه با اتش در قبرم وزيد و نود ونه مار عظيم الجثه بر من مسلط شدند و تا روز قيامت بر من نيش مي زدند.ان مرد به من خطاب کرد و گفت:مي داني اين چه مارهايي هستند؟اگر يکي از اينها در دنيا پيدا شود واز مغرب زمين به مشرق زمين بدمد ديگر درخت وگياهي در روي زمين نمی روید چرا که زمین از دمیدن ان خاکستر می شود




